تبليغاتX
همچون کوچه ای بی انتها

atashodaria

محسن

atashodaria

http://atashodaria.blogfa.com

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها

اما اگر سراسر کوچه ام را سر راست و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم دیگر باورم نمی دارید.سر به بیابان می گذارید.! گاه انچه مارا به حقیقت وا می دارد خود از ان عاریست

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها
گاه انچه مارا به حقیقت وا می دارد خود از ان عاریست

  » امروز:  
  » پند امروز :

درباره وب

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات

  توانی برای پرواز نمانده بود

 

  سکوت باد دغدغه های مرا شکست

 

  در خوابی عظیم برای خیالی خوب بودم

  

  صدای موج بود و فریاد

 

  خنده های کودکانه ام

 

                  دلهره های تنهایی ...............

 

          ناگهان در هم شکستم

 

                                        توان ایستادنم نبود .

 

| + | نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
طپش مرداب
موضوع:

 

سلام مهربون

نمیدونم تا حالا به جایی از سر در گمی رسیدی که دیگه هیچی برات اهمیت نداره.!

من الان یه مردابم که نفسهاش از هیچ قانونی پیروی نمیکنه و وسط یه دایرهءزرد از

بی اعتمادی اسیره........

این مرداب یه دنیای خیالی داره"یه دنیای خیلی قشنگ.

توی این دنیا  فقط مرداب و رویاهاش زندگی میکنن"حتی ایمانو راه نمیدن.

مرداب فقط با اشکای لجنیش نفس میکشه "اما نه کسی مرداب دوست داره

نه کسی از لجن خوشش میاد.

دایرهءبی اعتمادی مرداب هر روز تنگ ترو تنگ تر میشه"شاید میخواد ایمان و  تو خودش

خفه کنه.

ای کاش مرداب به دنیای خیالیش میرسد مگه  نه................

پس قبل از اینکه مرداب تو خودش بمیره  براش آرزو کنید به دنیای خیالیش برسه تا دیگه

نفس نکشه.

پس براش ارزوی مرگ کنید.........

| + | نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
| + | نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن

| + | نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

 

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
 و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
در آستانه ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد مي آيد
كلاغهاي منفرد انزوا
در باغ هاي پير كسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد
آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد ؟
اي يار اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و ميدانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
چرا نگاه نكردم ؟

| + | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
Please Let Me Go. i don't want to Stay in This F...ing World

نمیدونم میفهمی میخوام بهت چی بگم ؟؟ از این تصویر چی میفهمی ؟

 

روزگاری فرا می رسد که انسان ها برای بقا دروغ های بزرگ می گویند.در آن روزگار

 هیچ انسانی به هیچ انسانی دیگر اعتماد نمی کند.همچون خون آشامان به یکدیگر

چنگ خواهند زد... رسالت ما این است که در آن روزگار به پا خیزیم و بار دیگر بر زمین

 گام برداریم...(از نوشته های ترومالودپیتاکو ست از قدیمی ترین اساتید جامعه.)

دنیا فقط دو رنگ سیاه و سفید .


| + | نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
هر که دلداده شد به دلدارش

                  ننشیند به قصد ازارش

                            برود چشم من به دنبالش

                                          برود عشق من نگهدارش.

| + | نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
راه نخواهم داد غریبه ای روشن را

به تاریکخانه ی خاطراتم

انجاکه عکس تو

نقش میبندد.

 

 

| + | نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
اصرار
موضوع:
خسته

شکسته

ودلبسته

من هستم

من هستم

من هستم.

ازاین فریاد       تا ان فریاد

سکوتی نشسته است.

درخاموشی نشسته ام

خسته ام

در هم شکسته ام

من دلبسته ام.

من دلبسته ام.

| + | نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
«دره آلبالو»

 

اينجا؛

هرصبح

موهاي مادرم را گيس مي‌بافم...

 

اينجا؛

جمعه كه مي‌شود

همه شكل انتظار مي‌شوند

زيبا...

 

اينجا؛

آنقدر تشنه مي‌شوم كه روزه‌دار مي‌شوم...

 

اينجا؛

گاه

تب مي‌كنم

بيمار مي‌شوم

...و به شهود مي‌رسم...

 

اينجا؛

آنقدر سكوت مي‌كنم

كه تمام حرف‌هايم

نگاه مي‌شوند...

 

جاي خوبي است.

جايت سبز...

 

| + | نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم وانگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغها ی رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند                                                  

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار 

پرنده مردنی ست.              

| + | نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
http://federiko.blogfa.com                                                           این ادرس وبلاگ دیگر منه.سر بزنید حتما خوشتون میاد.

| + | نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
پروانه
موضوع:
گلبرگ به خاک افتاده                                                                   بر جست و به شاخه گل نشست                                                   ها این پروانه بود!

| + | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن
این وبلاگ جدید من هست امیدوارم خوشتون بیاد
| + | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 | نوشته شده توسط محسن

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا