تبليغاتX
همچون کوچه ای بی انتها

atashodaria

محسن

atashodaria

http://atashodaria.blogfa.com

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها

اما اگر سراسر کوچه ام را سر راست و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم دیگر باورم نمی دارید.سر به بیابان می گذارید.! گاه انچه مارا به حقیقت وا می دارد خود از ان عاریست

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها
گاه انچه مارا به حقیقت وا می دارد خود از ان عاریست

  » امروز:  
  » پند امروز :

درباره وب

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات

موضوع:
 

قرار گذاشته بودیم

                    که بیایی

وآمدیم

چه فرق می کند

اگر هم نیایی

                  یک نفر

                           ایستاده است ...


| + | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
 

       رفتنت را باور ندارم

                                            اینگونه دست خالی

                                                        به انتظار چه نشسته ام

                          پلکهایم سنگینی می کند

          حتی اشک هم با من قهر است

         نبودنت را تحمل می کنم

     به خاطر بودن با تو

 

| + | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن

باور نمی کنم

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل شده است

و لحظات چنان به سختی و سنگینی

بر من گام می نهند و دیر می گذرند

که احساس میکنم خفه میشوم.

هیچ نمی دانم چرا؟

اما میدانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

از بودن خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق ان سفر بزرگ!......

اوه چه میکشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است"این جا نبودن"!


 

| + | نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:

انکار

شب در سکوت خود میمیرد.زندگی رنگ میبازد.عمر به پایان میرسدو زندگی از دلادل امید تهیست.مقصد کجاست؟ اینک تنها صدای غوکان به گوش می اید.شب در زنجره پلیدی هاست و انسان از خویشتن کام می جوید.سهم ما ایا چیزی جز تاریکی است جز جنگ  فقر فساد.من با تمام رویا هایم هنوز امروز محتاج کفی از نانم.هنوز امروز درمانده ام.من همان انسانی هستم که هنوز نتوانسته است گامی به پیش رود با این حال من در دنیای کهن رعیت شاهان بوده ام.

بگو تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟

کیستی تو که حجابت تا ستارگان فرا گستر میشود؟

نفس بود که پاسخ داد:

من همان کسم که در پی تصاحب همه چیزم به فرمان از و طمع!

اما با وجود ان رویا هنوز محتاج کفی از نانم!


| + | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن

روزی-به گمانم در نخستین سال رحمت

رماله مست اما نه از باده گفت:

وای چه افتضاحی!

انحطاط!انحطاط!جهان هرگز چنین غرق نگشته بود

روم در روسپی گری و روسپی خانه غرق میشود

قیصر روم چارپا شد و خدا خود جهود!



نوشته
| + | نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
نیستی
موضوع:
حلقه یی از خار خلنده بر سر داشتی

و به من نگاه نکردی.

گذشتی و

بر دوش خود بردی

همه محنت مرا.

| + | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
مریم
موضوع:

گمراه نمي شود مريم

همنام تو بي مسيحاي سخنگو

سنگ خورده بر پيشاني

خون مي فشاند بر خاك

به نا حقي زمين گريه مي كند

| + | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
شب میشود

باز ما به اسانی خود را

با معامله کردن پنج ستاره قلب

با دو گرم امید گول میزنیم.

| + | نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
ما پاکیم ساعت خود را انتظار می کشیم

بر حق و مصمم

برف ارام

در زیر درختان سیاه بادام و سیم های خار دار می گسترد

به همراه ریشه هایی که بر سنگ زیرین درهم چنبر میشود

همچنان که در بالا گنجشکی را گرسنه بر جای می گذارد.

| + | نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
ای مرگ تسکین ناپذیر!کامکاری های سه گانه مرا به من باز ده!

بر ساحل ماسه پوش چنین می خواند

استخوان پاره ای که امد و شد موجش تا به سپیدی شسته بود و

بادش خشکانده بود.

 

| + | نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
توده
موضوع:
توده کوچک

بی شمشیرو بی گلوله می جنگد

برای نان همه

برای نور و برای سرود.

در گلو پنهان می کند

فریاد های شادی و دردش را

چرا که اگر دهان بگشاید

صخره ها از هم بخواهد شکافت.

| + | نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
درد قوی ترم میسازد

هر روز

زندگی اشوب است

باید با ان ساخت

ستیزه جویی هایم را

در پریشانی بیان میکنم

چهره حقیقت

هیچ چیز به اندازه ان خو گرفتنی نیست.

| + | نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن
پرنده
موضوع:
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهدکرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.

| + | نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384 | نوشته شده توسط محسن

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا