تبليغاتX
همچون کوچه ای بی انتها

atashodaria

محسن

atashodaria

http://atashodaria.blogfa.com

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها

اما اگر سراسر کوچه ام را سر راست و سراسر سرزمینم را همچون کوچه ای بی انتها بسرایم دیگر باورم نمی دارید.سر به بیابان می گذارید.! گاه انچه مارا به حقیقت وا می دارد خود از ان عاریست

همچون کوچه ای بی انتها

همچون کوچه ای بی انتها
گاه انچه مارا به حقیقت وا می دارد خود از ان عاریست

  » امروز:  
  » پند امروز :

درباره وب

لینک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبلیغات
تبلیغات

روز

   شفافیتی است استوار

گرفتار

در لق لقه میان ماندن و رفتن.

| + | نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
واپسین شعاع افتاب شبانگاهی

نشاندهنده راهی ست

که خواهان در نوشتن انم.

ابرهایی که با وزش باد در حرکت است

نشاندهنده ی راهی ست

که خوا هان در نوشتن انم.خش خش برگ هازیر قدم هایم

می گوید:بگذارتافرو افتی

انگاه راه ازادی را باز خواهی یافت.

| + | نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
شبانه
موضوع:
شانه ات مجابم میکند

در بستری که عشق

تشنگی ست

زلال شانه هایت

همچنانم عطش می دهد

                                 در بستری که عشق

                                                          مجابش کرده است.

| + | نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
سلاخی

میگریست

به قناری کوچکی

دل باخته بود.

| + | نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:

راهم را تغییر نخواهم داد

و باید که همین باشد

من برای خود زندگی میکنم

روش های پلیدت را فراموش کن

سرزنش و دروغ و پیدایش ناهمگونی

کسی توان تغییر مسیرم را ندارد

زندگی خیانت می کند اما من به راه خود ادامه خواهم داد

هیچ نوری نیست اما امید هست

ای ظلم خرد کننده من پیروزم.

| + | نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:

مرثیه‌ای برای شهر لوند

 

 

بیابانی بود

گسترده بر سبزینه­ای موقت

سیاهی بر شان ِ  آتشی

سالی که حسرت در وفور

و ناباور

در  نابرابر

 بیتوته کرد

سالی که کفش­

 ره­  ِ پیموده  رفت

گُنگ ِ رسیدنی که خوابی ست سنگین

سنگین

سنگین.

شهر ِ کهنسال باور

جوان­مرگ

و

یکنواخت

یکنواخت

مثل

سوزن ِ گرامی کهنه

در  انتهای صفحه ی عمری

خششششششششش

 

شادی های پراضطراب

خنده های غم‌انگیز

شهری برای از یاد نبردن

اما

 ازیاد رفتن

شهر بی‌دلیل ِ کار و مرگ مثل ِ

هر آرمان شهری

که 

دوستش می داشتم

اما

اکنون

از آن

در دوزخ خویش پناه می جویم

می‌پردازم

می‌گدازم  کیفراین  باور را

 

 

| + | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
قوم محزون
موضوع:

تصویرهای شیطانی افکارمان را شکنجه می کنند و گودال های خون در سراسر جهان پراکنده اند و مسیحیان در شکنجه می نالند و منجی خویش را به یاری می طلبند.

مسیح منجی بشریت است اما زنجیر شده در وادی امیال انسان.

| + | نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن

فقط یکبار به دنیا می ایی

فقط یکبار خداوند زندگی را به تو هدیه میکند

اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود

اگر این فرصت یکباره را از دست دهی

چه خواهی کرد؟

گرچه یکبار به دنیا می ایی

اما یادت باشد که هر صبح تولدی دوباره است

تولدی از خود با خود و به دست خود.

| + | نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
موضوع:
هنوز زنده ام

در پایان سفر!

در یک شامگاه اخر پاییز.

| + | نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
طلوع
موضوع:
سپیده دمید. گربه ای در مزرعه با پیاله ی لیموی ماه بازی می کند. نه ما ابدا خسته نیستیم.تشنه نیستیم. پیراهن عوض کرده ایم.اصلاح کرده ایم.به کجا خواهیم رفت؟ صبح بخیر. بیگاری اغاز می شود.
| + | نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن
جای دیگری
موضوع:
Entry for November 20, 2005 
صندلی ها که خالیند
قصه را باید باز
برای حفره های سیاه
باز گو کنم
صندلی ها که خالیند
باید برای رقص سایه ها
فلوتی بزنم
از جنس اشک
و باور کنم
هاشور محو تو هیچگاه
بر صندلی
...نخواهد نشست
| + | نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384 | نوشته شده توسط محسن

آخرين مطالب ارسالي;

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا